پای فرداهای ما می نشیند تا نبودن مان را به خنده بنشیند. اما وقتی که تو در باز می کنی،نوری تمام اتاق را فرا می گیرد مرگ ،خود آمده است تا نبودنت را به سوگ بنشیند وخنده زند به حال ما زندگان که از مرگ میراننده تریم و هر چه فصل ها را ورق می زنیم چیزی به جز باد به کف اندر نمی آوریم.اما تو باش زنده . حتا حالا که نیستی،انگار بودنت بیشتر به چشم می آید. دلخوش می کنیم به بودمان با تو در این تصویرها
روحش شاد و یادش گرامی باد.
از مبادهاي كه گرد مي گيرد در خانه هاي روز شمار
در راه مانده تر ,
به سياه بازي ها
مردمكانند!
در نمايش عيد هاي بي مبارك
و خيابان هاي صف كشيده در تماشايي گنگ !
تا چند مباداي خاكمرده را
در خانه هاي بريده از روزشمارمان,
می خواند و پا می کوبد
به رقصی بی جان و جسد.
مبارک شهرمن , این سال سیاه!!
انچنان که چشم از بدرقه ای دور.
از چوب خط فاصله بود که پر می شد
روزهای پشت هم قطار
به خط و نشانی که سوت می زد
من
خط فاصله ـ تو را!
همراه ساعت هایی که به محاسبه می کشانند
این چوب خط و فاصله را
ریل ها که از تو برگردند ,
زمان پر از خطوط بي حساب مي شود.
وقت گرگی باران دیده !؟
شاعری خواب درروزنامه را
لب می زند به دگر دیسی
ودستها ;
از اشتراک فصلی دور
مانده در آمیزه ی ذهن وبرگ
پنجه ی ذهن برگ
بر سطرهای رام !
که جمله بخواند از خواب ،
در بندی رها
ضمیری خیس
سرکشی نمیگذارد
و دو باره
باران می شوید سرکش را
و گرگ ،
پرواز می کند ،
سخت اگر سست میشکند ،
ایستای طاق نشین!
تار می خانه را
تار میزند اندوه
تار !
یا عنکبوت طالع باف کدام کهنگی ست ، ؟
یا کف کدام آینه افتاده
از لبخند ؟!
منالیزای خواب آلوده را
بی دوباره ،
وقت رنسانس چشمهایت !
بر پرده ی موم زده ام
جای کشیدنش نبود
انگار ......!
مشرف به بیدی فرتوت،
ایستاده به در گاهی سرد
شنگول حرکات دیروز را،
به خود می لرزد این ماه های به قرص کشیده ،
در نقاهت آوازی تکیده
از هلهه ی قمرهای بید گرفته در قابی زرد ،
مسخ رقص میکند
پارکینسون
به ناخود اگاه اندمها
دوره در قرص های ناتمام ،
زن می رقصد در تمام ماه
وزندگی
همه چیزش را روی دایره می ریزد!
غروب که می افتد ته تاریکخانه ،
ظهور را به فردا موکول می کند
عکس ماه ;!
دست می کشد از شب نشینی
معرکه می گیرند
چشم ها
وبند باز، جاذبه ای گس را ;
سنگین جویده می شود زمین
ومرد ،
سقوط می خورد
برعکس تمام ماه ها ،
غروب ،
که می افتد ته تاریکخانه !
بر بلوطی های برف پوش اش ،
گل سر های دارکوب؛
به در میزنند ماندن را !
خستگی ناپذیر تر ؛
لباس هایش را به باد می پوشاند ،
زنی که از جوانی زخت می شوید
تا ملافه ها را به مهمانی رخوت اش بخوانند ،
از سایش روزهای سرما وعرق ؛
روزهای شیوا !
در سماع طنطنه ای مدام
وجنب وجوش موجودی ،
که تار میزند دیوار های خانه
بر بلوطی هایش
ودارکوب های افتاده
در قاب عکسی کهنه !
به تخته می کوبد خدایانش را ،
شیواتر که میرقصد
قدیسه !
